درباره من
ساعت ۵ صبح ۲۰ مهر۱۳۶۷ بود که یکی به جمع یه خونواده تازه تاسیس اضافه شد،چند روزی بی اسم بود تا اینکه یه شب مریض میشه و میبرنش درمونگاه،پذیرش از بابا مامانه سوال میکنه: اسم بیمار؟ بابا میگه عباس،مامان میگه سعید! ولی پذیرش ویرش میگیره که بنویسه عباس! دمشم گرم! خوب اسمیه.
چند سالی میگذره…اها! یادم رفت بگم که این عباس اقا! تو خونه مامان بزرگش بود که واسه اولین بار گریه کرد.
کجا بودیم؟….بله! چند سالی گذشتو این عباس اقا واسه اینکه باسواد بشه رفت مدرسه شهید مدرس ثبت نام کنه ولی گفتن که هنوز ۲۰ مونده که ۷ساله بشی، صبر کرد…۳۴۵روز صبر کرد ولی ایندفعه واسه کم کردن روی اونا رفت مدرسه شهید رجایی درس بخونه. ۵سال بعد دوران راهنمایی رو تو مدرسه نمونه دولتی امام حسین (ع) پشت سر گذاشت.دیگه واسه خودش مردی شده بود،همه بهش میگفتن مهندس! معدلشم خوب اخه،سال سوم رو با معدل۱۹/۹۳ تموم کرده بود، میبینی شانس تخیلی شو؟ ۷ صدم کم داشت! کلاً این بشر همیشه کم داشته….
اینقدر بهش گفتن مهندس مهندس، که تصمیم گرفت تو دبیرستان ریاضی بخونه،نزدیک ترین دبیرستان به خونه شونو انتخاب کرد…
سه سال گذشت،مثل برق و باد،رسید به پیش دانشگاهی،اینجا دیگه حق انتخاب نداشت،شهرش فقط یه پیش دانشگاهی داشت،زیاد درس نمیخوند،عشقش کامپیوتر بود.روز کنکور اومد. با خودش عهد کرد که پشت کنکور نمونه، به اندازه توانش سعی نکرده بود ولی راضی بود از تلاشش، نتایج اومد، دید رتبه ش شده ۳۷۰۰، اونم منطقه ۳/یعنی جایی که عرب نی انداخته…
انتخاب رشته کرد،به خاطر دلتنگی های مامانش دلش نیومد از پیشش بره،واسه همین فقط گیلانو انتخاب کرد.
نتیجه نهایی اومد….این عباس اقای ما مدیریت صنعتی قبول شد.خیلی خوشحال نبود ولی اونقدری بیخیال بود که چند روزه همه چیو فراموش کنه.
رفت دانشگاه…زدو همون ترم اول شاگرد اول شد! کف همه برید! خودشم کلی حال کرد…
الان که ساعت۲۳:۲۳ دقیقه شب ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸هستش، این اقای پسر گل داره خودشو واسه درس پژوهش عملیاتی۲ فردا اماده میکنه،درسی که ترم چهارم انتخابش کرده….
********
بله! این بود زندگی من! که البته هنوزم به لطف خدا ادامه داره…








عباس هستم، اهل گیلان و دانشجوی مدیریت صنعتی... 




