۱۳۸۸-۰۷-۹
دلتنگی
بعضی لحظه ها تو زندگی هست که درست تو اوج شادی ها، تو اون قهقهه زدن ها یهویی دلشوره و نگرانی میاد سراغت، احساس میکنی یه دنیا غم رو سرت اوار شده، همین یه ثانیه پیش داشتی میخندیدی ها…ولی الان دیگه نمیشه، خنده رو لبات خشک میشن، واسه اینکه کسی ازت نپرسه چت شد یهو؟ یه لبخند خشک و مصنوعی تحویل بقیه میدی؛ خودتم نمیفهمی چی شد که اینطوری شد؟…کلی آدم دور و برت هستنا ولی انگار نیستن،یعنی اونی که باید باشه نیست…انگار هیچکسی نمی بینتت،هیچکی به فکرت نیس، کلن تنها میشی دیگه…
نمیدونم ولی فکر کنم این دلشوره های یهویی کار خداست، یه جوری میخواد بهت بگه که : آهای آدم! آهای مثلن آدم! آهای نصفه آدم! شناختی؟ منو یادت رفته، نه؟ حق داری، تو الان داشتی میخندیدی، شاد بودی،خنده هات گوش فلکو کر کرده بود، آدما وقتی که شادن به فکر من نمیفتن که، شما آدما وقتی مثه الان دلشوره دارید…نگرانید…ناراحتید یادتون میفته که خدایی هم هست، وقتی میبینید با همه تو زمین غریبه شدید تازه به آسمون نگاه میکنید…
*******
دیروز رفته بودیم لاهیجان ، کلی با وحید اینا خندیدیم، شاد بودیم ولی نمیدونم چی شد که یهو دلشوره گرفتم، دلم میخواست که گریه کنم…وقتی اومدم خونه مامان اینا داشتن میرفتن عروسی دختر همسایه ولی به بهانه ی سردرد باهاشون نرفتم،گفتم تنها باشم بهتره.
مطالب مرتبط:
اگر نمیدانید فید چیست این مطلب را بخوانید.














سعادت نداشتیم تو یونیکده ببینیمت!
راستی به ما سر بزن…
عباس هستم، اهل گیلان و دانشجوی مدیریت صنعتی... 




