دلتنگی

بعضی لحظه ها تو زندگی هست که درست تو اوج شادی ها، تو اون قهقهه زدن ها یهویی دلشوره و نگرانی میاد سراغت، احساس میکنی یه دنیا غم رو سرت اوار شده، همین یه ثانیه پیش داشتی میخندیدی ها…ولی الان دیگه نمیشه، خنده رو لبات خشک میشن، واسه اینکه کسی ازت نپرسه چت شد یهو؟ یه لبخند خشک و مصنوعی تحویل بقیه میدی؛ خودتم نمیفهمی چی شد که اینطوری شد؟…کلی آدم دور و برت هستنا ولی انگار نیستن،یعنی اونی که باید باشه نیست…انگار هیچکسی نمی بینتت،هیچکی به فکرت نیس، کلن تنها میشی دیگه…

نمیدونم ولی فکر کنم این دلشوره های یهویی کار خداست، یه جوری میخواد بهت بگه که : آهای آدم! آهای مثلن آدم! آهای نصفه آدم! شناختی؟ منو یادت رفته، نه؟ حق داری، تو الان داشتی میخندیدی، شاد بودی،خنده هات گوش فلکو کر کرده بود، آدما وقتی که شادن به فکر من نمیفتن که، شما آدما وقتی مثه الان دلشوره دارید…نگرانید…ناراحتید یادتون میفته که خدایی هم هست، وقتی میبینید با همه تو زمین غریبه شدید تازه به آسمون نگاه میکنید…

*******

دیروز رفته بودیم لاهیجان ، کلی با وحید اینا خندیدیم، شاد بودیم ولی نمیدونم چی شد که یهو دلشوره گرفتم، دلم میخواست که گریه کنم…وقتی اومدم خونه مامان اینا داشتن میرفتن عروسی دختر همسایه ولی به بهانه ی سردرد باهاشون نرفتم،گفتم تنها باشم بهتره.

به اشتراک بگذارید:
  • del.icio.us
  • Facebook
  • E-mail this story to a friend!
  • Print this article!
  • balatarin
  • donbaleh
  • mohandes
  • TwitThis

مطالب مرتبط:

 مشترک  فــیــد این سایت  شوید تا همواره مطالب در کوتاه ترین زمان بدست شما برسد .
 اگر نمیدانید فید چیست این مطلب را بخوانید.

اشتراک از طریق ایمیل :

۱۱ نظر

  1. دختر فمینیستNo Gravatar ۱۳۸۸-۰۷-۹، ۱۳:۲۱


    سلام.واسه من این حالت بیشتر مواقعی پیش میاد که منتظر چیزی هستم.شاید یه نفر شاید یه خبر….
    تو احتملا منتظر نیستی؟

  2. زندگی سگیNo Gravatar ۱۳۸۸-۰۷-۹، ۱۵:۱۷

    نمیدونم چرا یاد مرگ افتادم
    اونم یهو میاد
    بی خبر میاد و شادی رو تبدیل به غم میکنه

    فکر میکنم این ها همه نشونه اس
    نشونه هایی که خدا میده برای یادآوری
    یادآوری خودش
    دنیا
    آخرت

  3. دکی بارونیNo Gravatar ۱۳۸۸-۰۷-۹، ۱۶:۲۹

    ما نیز از این خنده های الکی تا دلت بخواد تو بساطمون پیدا میشه!
    خنده روی لبای آدمه ولی تو دلش یه چیز دیگه میگذره.

  4. علیرضاNo Gravatar ۱۳۸۸-۰۷-۹، ۲۱:۲۴

    ای بابا من از دیروز صبح تا خر شب دانشگاه بودم ، اومدی لاهیجان و نیومدی پیش ما؟

  5. امین هاشمیNo Gravatar ۱۳۸۸-۰۷-۹، ۲۲:۲۵

    اره گاهی اینجوری میشه علتشم نمی دونم اما با استدلالت خیلی حال کردم دمت گرم به شدت

  6. فرزانهNo Gravatar ۱۳۸۸-۰۷-۱۰، ۱۲:۱۱

    سلام.درک میکنم.
    دیروز تو مدرسه داشتیم با بچه ها میگفتیم و میخندیدیم.اما یهو نمیدونم چم شد؟احساس میکردم خنگ شدم،هیچی نمیفهمیدم.مونده بودم.واقعا مونده بودم.خنگ و دست و پا چلفتی…!گریه ام گرفت… آخرشم نفهمیدم چرا؟

  7. علي رضاNo Gravatar ۱۳۸۸-۰۷-۱۰، ۱۸:۵۳

    اوخی
    بمیرم برات
    باز چی شده ؟! من در حسرت یه عروسی موندم اون وقت تو ….

  8. شادونهNo Gravatar ۱۳۸۸-۰۷-۱۰، ۲۰:۰۶

    نمی دونم اما شاید افسردگی فصلی گرفتی . اما خیلی طولانی شدا! آخه یکم پیشم پستتو خوندک دپ بودی
    خب درسا خوب پیش می ره؟
    باز خوشبحالت دانشگاه می ری . جو درس دانشگاه خیلی خوووبه

  9. آرزوNo Gravatar ۱۳۸۸-۰۷-۱۰، ۲۳:۳۶

    سلام عباس خان!احوالات شریف؟ خوش میگذره؟ سعادت نداشتیم تو یونیکده ببینیمت! راستی به ما سر بزن… درضمن این حس و حالتو منم بارها تجربه کردم…احساسات پرفراز ونشیب به همین میگن دگه! :-> شناختی آقای قربانی؟

  10. فرهادNo Gravatar ۱۳۸۸-۰۷-۱۱، ۰۰:۴۲

    عباس جان از دل ما حرف میزنی

  11. سعیدNo Gravatar ۱۳۸۸-۰۷-۱۲، ۰۰:۰۹

    زیاد این مدلی میشم منم..

نظر شما





                                 

* اگر نظر خصوصي داريد از اين فرم استفاده کنيد.