حکایت بارون و مادر جان ما…

سکانس اول:چند سال قبل – یه روز ابری- زمستون – صبح زود- موقع رفتن به مدرسه

من تو جام خوابیدم و مامان میاد بالا سرم….

مامان:عباس! داره سیل میاد : )) هوا هم خیلی سرده، خوبه نری مدرسه؛ امتحان که نداری، نرو! بگیر بخواب

من: هاااا؟ جدی بارون شدیده؟ نرم مدرسه؟ بعد اگه زنگ زدن خودت جواب بدی ها

مامان:باشه؛ تو بگیر بخواب

چند ساعت بعد من از خواب پا میشم و در رو باز میکنم ببینم هوا چطوره….

من:هااااااااا؟ ماااااااااامااااااااااااااان! هوا که خوبه! چرا نزاشتی برم مدرسه؟: ((

مامان:آره، صبح یه کوچولو بارون بود ولی؛ ترسیدم سرما بخوری  : )

من:یه کوچولو؟ تو که گفتی داره سیل میاد که!

مامان :

سکانس دوم:مدرسه- سر کلاس – زنگ اول – حضور و غیاب

معلم:مهران علیدوست….

- حاضر

معلم:عباس قربانی…

بچه ها:اقا بارون بود صبح ، امروز نمیاد  : ))

سکانس سوم:سر کلاس – زنگ اخر- یه روز ابری- زمستون

معلم در حال درس دادنه ….

بچه ها:اوووف عجب بارونی داره میاد!

من:بارون؟ جدی میگی؟

چند دقیقه میگذره…. یکی در کلاسو میکوبه، معلم میره در و باز میکنه…

معلم:بله، بفرمایید! با کسی کار دارید؟

آقاهه:سلام، من همکارِ بابای عباس قربانی هستم، این چتر رو واسش آوردم

من :

بعله…خلاصه داستان ها داشتیم سر این بارون با مادر جان، وقتی یه قطره از آسمون میومد، سریع به بابام زنگ میزد میگفت یه چتر بفرست واسه عباس، داره سیل میاد  : ))

به اشتراک بگذارید:
  • del.icio.us
  • Facebook
  • E-mail this story to a friend!
  • Print this article!
  • balatarin
  • donbaleh
  • mohandes
  • TwitThis

مطالب مرتبط:

 مشترک  فــیــد این سایت  شوید تا همواره مطالب در کوتاه ترین زمان بدست شما برسد .
 اگر نمیدانید فید چیست این مطلب را بخوانید.

اشتراک از طریق ایمیل :

۳۳ نظر

  1. eliafenNo Gravatar ۱۳۸۸-۰۷-۱، ۰۱:۴۲

    چطور تو شمال زندگی می کنید و مادرتون انقد ِ حساسن… خدا حفظشون کنه ایشالله

    عباسNo Gravatar پاسخ در تاريخ مهر ۲م, ۱۳۸۸ ۱۴:۳۱:

    @eliafen,
    ربطی به شمال و جنوب نداره :d….مرسی

  2. روزبهNo Gravatar ۱۳۸۸-۰۷-۱، ۰۹:۱۰

    سلام عباس
    عجب حالی می کردی پس
    همش مدرسه رو میپیچوندی !؟
    همش خدا خدا می کردی که بارون بیاد ؟! آره ؟!؟
    تویه گیلان هم که همش بارون !!!! )

    عباسNo Gravatar پاسخ در تاريخ مهر ۲م, ۱۳۸۸ ۱۴:۳۰:

    @روزبه,
    یه حالی میداد روزبه، اخرش بود اصلن )

  3. northNo Gravatar ۱۳۸۸-۰۷-۱، ۱۳:۳۰

    سلام چه با مزه! البته منظورم ما مان جانه

    عباسNo Gravatar پاسخ در تاريخ مهر ۲م, ۱۳۸۸ ۱۴:۳۰:

    @north,
    منم بامزه هستما :d

  4. sahelNo Gravatar ۱۳۸۸-۰۷-۱، ۱۶:۳۹

    )
    حسابی حال میکردیا .

    عباسNo Gravatar پاسخ در تاريخ مهر ۲م, ۱۳۸۸ ۱۴:۳۰:

    @sahel,
    اوووه چه جورم! بعضی وقتا تا ۱۰روز خونه بودم :d

  5. هلیNo Gravatar ۱۳۸۸-۰۷-۱، ۱۹:۳۶

    مامانی می شناسی که اینجوری نباشه؟من که نمی شناسم!!!!!!!!!

    عباسNo Gravatar پاسخ در تاريخ مهر ۲م, ۱۳۸۸ ۱۴:۲۹:

    @هلی,
    آخه خیلی دیگه اینجوریه :d

  6. وبلاگچیNo Gravatar ۱۳۸۸-۰۷-۱، ۱۹:۵۵

    عباس بارونی می شناسی؟ میگن خیلی هم پسر مشدی و با معرفتیه…
    فقط نمیدونم چرا بهش عباس بارونی میگن؟!

    عباسNo Gravatar پاسخ در تاريخ مهر ۲م, ۱۳۸۸ ۱۴:۲۹:

    @وبلاگچی,
    نه والا، سعادت آشنایی نداشتم، صابر مشتی هم میگن آخرشه :x :d

  7. MahdaNo Gravatar ۱۳۸۸-۰۷-۱، ۲۰:۳۰

    خدا به ما هم شانس بده! :d

    عباسNo Gravatar پاسخ در تاريخ مهر ۲م, ۱۳۸۸ ۱۴:۲۸:

    @Mahda,
    حسودیت شد؟ :d

  8. فرزانهNo Gravatar ۱۳۸۸-۰۷-۲، ۱۲:۱۶

    جاااااان.چه مامان مهربونی.قدرشو بدون

  9. عباسNo Gravatar ۱۳۸۸-۰۷-۲، ۱۴:۲۷

    اره قربونش برم :x

  10. MahdaNo Gravatar ۱۳۸۸-۰۷-۲، ۱۶:۲۴

    چرا که نه؟! :d

  11. نجواNo Gravatar ۱۳۸۸-۰۷-۲، ۲۳:۵۰

    ای بابا پس این مامان چرا اینجوری بود؟؟؟
    من فقط اگه رو به موت بودم اجازه داشتم نرم مدرسه !

    قدر بدون…

    عباسNo Gravatar پاسخ در تاريخ مهر ۳م, ۱۳۸۸ ۱۴:۳۷:

    @نجوا,
    حقته! تو باید آدم میشدی اخه

  12. نجواNo Gravatar ۱۳۸۸-۰۷-۲، ۲۳:۵۴

    تو نظر قبلی یه ” من ” جا موند…
    مامان من صحیح می باشد

  13. دختر فمینیستNo Gravatar ۱۳۸۸-۰۷-۳، ۰۰:۰۲

    همینه میگم تو لوس مامانتیاااااااااااااااااااااااااا
    اه اه اه این مامانا چرا اینقد پسراشونو تحویل میگیرن! (هرچند باباها با دختران :* )حالا دوستات مسخره ت نمیکردن تو مدرسه؟راس بگو

    عباسNo Gravatar پاسخ در تاريخ مهر ۳م, ۱۳۸۸ ۱۴:۳۶:

    @دختر فمینیست,
    الانم این ماجرا بین دوستام شده یه ضرب المثل، روزای بارونی از دیدنم تعجب میکنن

  14. علي رضاNo Gravatar ۱۳۸۸-۰۷-۳، ۱۰:۱۸

    می بینم که همچین لوش تشریف داری
    مث خودم
    بالای چشم یکم باد کرده مامانم گفت نرو .. منم از خدا خواسته گفتم چشم … بالاخره بزرگتره احترامو …
    این چتره هم واسه من قضیه داره …

    عباسNo Gravatar پاسخ در تاريخ مهر ۳م, ۱۳۸۸ ۱۴:۳۴:

    @علی رضا,
    لوس که نه، یه کم زیادی دوستم داره

  15. omid1977No Gravatar ۱۳۸۸-۰۷-۴، ۱۰:۰۴

    پس بگو چرا از رشت تکون نمیخوری و چسبیدی همونجا
    منتظزی یه بارون بزنه تا همه چی رو تعطیل کنی
    ای کلک :*

  16. سارا ويشمسترNo Gravatar ۱۳۸۸-۰۷-۴، ۱۶:۲۲

    سلام براررررر جان
    تو گیلانی ایسی
    خوب خوب ایسی
    ….
    عجب مامان باحالی
    البت مامان منم اینطوریه

  17. سعیدNo Gravatar ۱۳۸۸-۰۷-۴، ۱۸:۲۳

    هی بابا
    مادر کجای؟
    این هفته یه سر برم بهشت زهرا

  18. بهارNo Gravatar ۱۳۸۸-۰۷-۵، ۱۴:۲۱

    ایولا عجب مادر مهربونی
    مامان من که اصلا با درس ومدرسه شوخی نداشت
    حتی شده با آمبولانس میفرستاد منو میگفت برو مهد علم و دانش بمیر

  19. خدیجهNo Gravatar ۱۳۸۸-۰۷-۵، ۱۵:۰۶

    سلام خوبی؟
    خوش به حالت چه مادر مهربونی داری؟
    بده مگه اینهمه به فکرت باشه؟

  20. سعیدNo Gravatar ۱۳۸۸-۰۷-۶، ۱۵:۲۶

    اینجا منطقه کوهستانیه . مادرم میومد رو سرم زورم میکرد برم مدرسه
    هر چی میگفتم برفه .. سرده .. راه نداشت

  21. neghinNo Gravatar ۱۳۸۸-۰۷-۶، ۱۷:۴۳

    یاد خودم افتادم … کم کلک نمی زدم تا مدرسه رو بپیچونم .. آخرش مامان با لنگه کفش منو می فرستاد مدرسه … عجب دورانی بود …

  22. دکی بارونیNo Gravatar ۱۳۸۸-۰۷-۸، ۲۰:۳۸

    آخیییییییی
    خوب هرروز حتی روزای آفتابی چتر ببر که مامانت خیالش راحت باشه
    ما هم یه سال ولایت شما بودیم یه روز چتر نبروده بودیم بارون اومد دلو زدم به دریا راه افتادم سمت خونه وسط راه مامنمو دیدم داره واسم چتر میاره ولی موش آب کشیده شده بودم. چقدر ناز بودم

  23. فرشتهNo Gravatar ۱۳۸۸-۰۷-۱۲، ۰۷:۴۸

    چه باحال کلی خندیدم روحیه ی نداشتم برگشت البته کم

نظر شما





                                 

* اگر نظر خصوصي داريد از اين فرم استفاده کنيد.