۱۳۸۸-۰۶-۲۳
یه کم درد دل…
- سال 88 به بدترین وضع ممکن داره واسم پیش میره، مشکلات هی بیشتر و بیشتر میشه، مشکلاتی که خیلی هاش خونوادگیه، نمیدونم خانواده ما طلسم شده یا اینکه خدا با ما لج افتاده…موازی با مشکلات، وضع جسمی و روحی منم بدتر میشه، دیگه کار از قرص های ده میلی گرمی اعصاب گذشته و این معده ی کوفتی به قرص زیر 25میلی گرم رضایت نمیده.مغزم خیلی درهم برهم با خودش حرف میزنه، یه چیزی تو مایه های شیزوفرنی، چند روز پیش که خیلی عصبی شدم یه باره دیدم دست و پاهام سست شده، لبم واسه خودش غنچه شده بود، طوری که نمیتونستم خوب حرف بزنم…کاملاً شبیه به یه سکته!ولی خدارو شکر وقتی اروم شدم همه چیز به حالت عادی برگشت.
- از وقتی که از طریق همین وبلاگ و کلاً اینترنت دوستان خوبی پیدا کردم و ارتباطم باهاشون از محیط مجازی به محیط واقعی تبدیل شد کم کم از دوستان محیط ِواقعی م فاصله گرفتم و دوستان اینترنتیم شدن صمیمی ترین دوستام؛ دوستایی که حتی یه بارم از نزدیک ندیدمشون ولی اینقدر خوبن که از فاصله ی چند صد کیلومتری باهاشون احساس راحتی میکنم، این طبیعی بود که اونا همیشه نمیتونستن به فکر من باشن، اونا هم خلاصه زندگی دارن واسه خودشون و… چند وقتیه که بعضی هاشون ازم فاصله گرفتن و یه شب به خودم اومدم دیدم به جز دوتا دوست از دنیای واقعی و دوتا هم از دنیای مجازی دیگه کسی دورم نیست،احساس تنهایی کردم ولی خب این جدایی اجباری باعث شد که به خودم بیام و یه کم تو بیان احساساتم تجدید نظر کنم، همه آدم ها مثل من نیستن و مثل من فکر نمیکنن…نمیخوام بگم اونا دوستای بدی واسم بودن…نه! این منم که خیلی ساده به دنیای اطرافم نگاه میکنم.
دیشب که واسه مراسم شب قدر رفته بودم مسجد خیلی دعا کردم ولی مهم ترینش این بود: خدایا! کاری کن که خنده هام از ته دل باشه…
مطالب مرتبط:
اگر نمیدانید فید چیست این مطلب را بخوانید.








< 






از این قرصا نخور اصن خوب نیستن…عوارضشون بیشتر از اثر مثبتشونه…….مراقب خودت باش و به سختیها و مشکلات اصن فکر نکن مطمئنن برای همه هست….اینا هم میگذرن و یه روز میشینی بهشون نیگاه میکنی …. ایشالا که زود زود همه چی درست شه…از ته دلم برات دعا میکنم گَل پسر…. 

عباس هستم، اهل گیلان و دانشجوی مدیریت صنعتی... 





عباس
پاسخ در تاريخ شهریور ۲۶م, ۱۳۸۸ ۰۲:۳۱:
ممنونم سمانه جان…